THE ORION,فرمانده زمستان

واقعاحیف است ازملاقات فرمانده آسمان شبهای زمستان صرف نظرکنید آن هم به خاطرسرما!!

 

 

  طلوع:بعدازغروب ازشرق.

  8 به بعدشب درجنوب غرب به بالای سرمیرسد ونزدیک صبح درغرب غروب میکند.

/ 23 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمزه زاده

با سلام به امید روزی که کودکان غزه به دور از ترس و وحشت بتونن از زیباییهای آسمون بالای سرشون لذت ببرن.

امیر حیدری

سلام خوندم خیلی قشنگ توصیف کردی نوع نگارش شما جذاب بود اخه با یک حس خاص نوشتی و راحتر توی ذهن آدم نقش می بندد . اره متاسفانه قدرت و منظلت خدا انقدر است کمی در شب حداقل این همه روز چشم در روشنائیه حداقل 3 دقیقه وقت بزاریم تا آسمانی که روی سر ماست با دقت نگاه کنیم که آنها هم حرفی برای گفتن دارند . ممنوم که بیادمی و از مطالب زیبات استفاده می کینم و علاقه مند هم شدم این مطالب شمارو با اجازه برای فردا در جلسه ای که دارم استفاده کنم راضی باشی [خجالت]

نسترن

نه مدیر وبلاگ تویی[چشمک]

مرتضی

سلام مریم خوفی؟؟؟فکر کنم قبلا اومده بودی اما دقیقا نمی دونم[نیشخند][نیشخند] شما خبرنگارین؟؟

مرتضی

راستی مریم خانوم یه سئوال : وقتی فارغ التحصیل شدی چطوری سر کردی؟؟ خیلی سخته به خدا از اینکه از دانشگاه دل بکنی[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] یادمه تابستون امسال با اینکه هنوز دو ترم دیگه درس داشتم کلی دپرس بودم تا یه هفته از خونه بیرون نمی اومدم نمی دونم امسال که تموم میشه چه غلطی بکنم؟؟؟[قهر][قهر][گریه][گریه]

رویا

با سلام من هر شب حرکت جبار را تعقیب می کنم از راهنماییهای شما نیز ممنون . موفق باشید.من آپم

جاسوییچی

سلام. ممنون که سر زدی. اون آدم دوست دوران دبیرستان من بود...اتفاقی دیدمش...شایدم دیگه نبینمش. به هر حال کلی با هم بحث کردیم. اون مطالبی که نوشتم فقط چند جمله از بحث ما بود. متاسفانه آدم بی منطقی بود و حرفای من تو کتش نمی رفت...منم بی خیال شدم. [گل]بدرود

علی اکرمیان

نه بابا کتابم کجا بود به امید خدا دوسال دیگه [نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][خنده][خنده][خنده][خنده]

لیلا

چه بگویم؟ سخنی نیست می وزد از سر امید، نسیمی؛ لیک تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به روش نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست *** پشت درهای فرو بسته شب از دشنه دشمنی پر به کنج اندیشی خاموش نشسته ست بام ها زیرفشار شب کج، کوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست *** چه بگویم ؟ سخنی نیست در همه خلوت این شهر،آوا جز زموشی که دراند کفنی نیست ونذر این ظلمت جا جزسیا نوحه شو مرده زنی نیست ورنسیمی جنبد به رهش نجوا را نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست... احمد شاملو